فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

به بهانه روز پدر، یه سفر یهویی و کلی حال خوب

جمعه صبح با یه تصمیم کاملاً یهویی راه افتادیم سمت شیراز. البته زندگی ما کلاً پر از این تصمیم‌های ناگهانیه، مخصوصاً با مشغله‌های کاری بابا که هر وقت یه فرصت کوچولو پیدا می‌شه، باید سریع دل رو به جاده زد. این بار هم به بهانه دیدن آقا هوشنگ و چون عمه فریبا، عمه زیبا و عمو مهدی اومده بودن و از اون مهم‌تر، چون شنبه روز پدر بود، گفتیم بریم یه سر بزنیم. صبح زود حرکت کردیم. هوا واقعاً سرد بود، کل مسیر پر از برف، جاده هم یخ‌زده و لغزنده. مجبور بودیم آروم و با احتیاط رانندگی کنیم و همین باعث شد مسیرمون طولانی‌تر از همیشه بشه. از اونجایی که برنامه نداشتیم بریم شیراز، چه برسه به اینکه هماهنگ باشه؛ وقتی رسیدیم دم در خونه آق...
14 دی 1404

سفر با همکاران خانم اداره به گناوه: بازارگردی، خرید و کلی خنده

هفته پیش یه سفر بانوانه با همکارانمون داشتیم که واقعاً خاطره‌انگیز بود! چهارشنبه قبل از ظهر حدود ساعت 11:45 حرکت کردیم سمت گناوه و دم دمای غروب رسیدیم به مقصد. برگشت هم پنجشنبه شب بود و جمعه ساعت ۲:۳۰ بامداد رسیدیم خونه. همکارا بچه‌هاشون را با خودشون آورده بودن و البته چند تا از همکاران خانم مجرد هم همراهی‌مون می‌کردن. فاطمه جان که کلا عاشق خریده، حتی قبل رفتن می گفت: «مامان من حاضرم کتاب دستم بگیرم و تو بازار بخونم، ولی این سفر رو هم بریم!» آیلا هم از مدرسه دو ساعت زودتر اجازه گرفت و با هیجان آماده شد. سفرمون در واقع از مصوبات جلسه هفته زن بود که خانمها پیشنهاد دادن اداره یه اردوی تفریحی برا...
9 دی 1404

😍یلدای 1404؛ ساده، صمیمی و پر از شکر گزاری😍

یلدای امسال هم از راه رسید؛ بی‌سر و صدا، بی‌ تکلف و شبیه خیلی از شب‌ های این روزهامون. بابایی طبق معمول سر برنامه بود و نتونست کنارمون باشه. زن‌دایی هم بخاطر کار و اینکه شهر دیگه‌ای بود، نتونست بیاد. ما موندیم و خونه ای که قرار بود گرم بشه به بودن همدیگه. دایی حاجی و بچه‌ها اومدن خونه مون و جمعمون با همون حضورهای ساده گرم شد. دور هم نشستیم، بی‌ تشریفات و بی‌ ادعا. میوه و آجیل به اندازه، خنده‌ها از دل، حرف‌ ها خودمونی. بچه‌ ها با شور و هیجان خودشون فضا رو شلوغ و زنده کرده بودن و ما بزرگ‌ ترها غرق گپ و خاطره شدیم. نه فال حافظی با تشریفات خاص داشتیم و نه برنامه...
7 دی 1404
1